خرید بک لینک

گاه خسته می شوم از خودم ، از بودنم ، از تکرار تکرارم . دلم بدجور می گیرد از بودنم . دلگیر می شوم از همه آنچه فکر می کنم می شود ، و نمی شود . از منیتم . خسته و دلگیر از اینکه آنقدر منتظر مانده ام که باورم شده تنها من هستم و من . گاه می خواهم خودم را وزن کنم ببینم اصلا تا حالا یک (من) شده ام !؟ و برای باور تنها نبودنم ! چشم می بندم و از خود می گذرم ! تا شاید تو بیایی ، انگار بازی قایم باشک است به خود می گویم ؛ بگذار آنقدر چشم ببندم تا شاید خسته شود و بیاید . بیاید و لااقل ببیند چرا دنبالش نیامده ام . شاید گول چشمهای بسته ام را بخورد ! و من ناگهان چشم باز کنم و ببینم آمده است و من بدون اینکه اسمش را صدا کنم تنها داد بزنم که ، بازی تمام شد . بازی بودن و نبودن بازی چشم بستن و انتظار…نگاهش کنم و بگویم دیگر از من بودن خسته ام ، می خواهم تو هم باشی شاید تو(من) را (ما) کنی ! بیا و چشمانم را باز کن حتی به قیمت پایان بازی ، فقط بیا ….

برچسب: گاهی نمیشود که نمیشود,گاهی باید رفت,گاهی گمان نمیکنی و میشود,گاهی به آسمان نگاه کن,گاهی خوشی گاهی غم,گاهی وقتا,گاهی باید نبخشید,گاهی باید,گاهی گمان نمیکنی,گاهی باید سکوت کرد, نویسنده: پرهام قربانی تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 23:21

صفحه بندی